close
تبلیغات در اینترنت
قرآن و نظام چند معنایی (2)
loading...

تبادل دانش

     قرآن و نظام چند معنایی (2) محمد علی ایازی  عوامل تحول معني گفتيم پديده  معني از آنجا شکل مي گيرد که زبان يک نظام ارتباطي برقرار مي کند که در يک سوي آن دال و درسوي ديگر آن مدلول قرار دارد و مدلول پديده اي است در دنيا ي خارج که براي آن نامگذاري مي شود و چون دنياي…

بهاره مظاهری بازدید : 109 07 / 02 / 1395 نظرات ()

    

قرآن و نظام چند معنایی (2)

محمد علی ایازی 

عوامل تحول معني

گفتيم پديده  معني از آنجا شکل مي گيرد که زبان يک نظام ارتباطي برقرار مي کند که در يک سوي آن دال و درسوي ديگر آن مدلول قرار دارد و مدلول پديده اي است در دنيا ي خارج که براي آن نامگذاري مي شود و چون دنياي خارج در حال تحول است ، معني نيز در حال تحول خواهد بود.پديده معني چون با جهان بيني و فرهنگ ارتباط دارد ،هر چه اين جهان بيني و فرهنگ دگرگون شود ، معني تحول پيدا مي کند.

 ازسوي ديگرنبايد از ياد ببريم که دانش معني شناسي اساسا براي نخستين بار به تحول معني در طول زمان توجه داشته و بر اين اساس اطلاق شده است.(پالمر) بنابراين طبيعي است که عوامل تحول معني را بررسي کنيم و ببينيم اين تحول بر اثر چه چيزهايي در قرآن اتفاق افتاده و عوامل روحي ،رواني تربيتي و اجتماعي و علمي چگونه درتغيير معني تأثير گذاشته است. با اينکه مي دانيم قرآن در بکارگيري واژه براي انتقال معني گزينشگر است، مثلا واژه هايي که براي پديده هاي ناخوشايند و يا غير نزاکتي استعمال مي شده به سرعت جاي جاگزين ساخته خود را  به واژه هاي جديد تري ازتعبير داده و اين واژه هابعدها نيز باگسترش فرهنگ به نوبه ي خود به لغات تازه تري تبديل شده اند.

 مثلا در قرآن واژه لمس در سوره هاي مدني براي نزديکي و زناشويي بکار رفته (نساء/4?،مائده  ، با آنکه پيش از اين از واژه کنايي جماع استفاده مي شده و پيش از آن از کلمه مقاربه و تقرب (بقره)و پيش از همه آن ها از کلمه نکاح (اشاره به عمل مقاربت)استفاده شده است.(ر.ک:نساء/??، احزاب/4?، بقره/???، ممتحنه/??، نور/?، قصص/?5) با آنکه همه اين واژه ها ناقل يک معني است ،گاه اين تغيير و تحول عصري و يا قريب به عصر هستند،در نتيجه نيازهاي جديد باعث خلق و تحول معني شده است . درک اين واقعيت در امروز خيلي آسان است .مثلا کلمه رايانه و يارانه به مناسبت نياز و اختراع شده است،اما در طول تاريخ و يا در عصر نزول قرآن نيازمند به شناخت تاريخ و تحولات زباني و فرهنگي و جهان بيني منطقه و جغرافيايي خاص است.

اين بحث از آن جهت اهميت دارد تا مرز ميان تحول و توسعه در معني روشن شود و معلوم شود که چه چيزهايي را مي توان از واژه اي که در عصري براي معنايي خاص استعمال شده،براي  معنايي که بعد ها استعمال و تبديل به اصطلاح جديد شده استفاده کرد و چه چيزهايي واقعا از مدلول کلام و منظور نظر قرآني گرفته شده و مي توان آن معني را به حساب دال گذاشت. به هر حال معني در طول دگرگوني براثر فضا و بستر و عوامل گوناگوني پديد مي آيد .اين عوامل يکي از راه هاي شناسايي تغيير معني و جداسازي معني از ساختار اصلي جمله و کلام در توسعه معني است.

 

 ساخت واژگاني

دگرگوني ساخت واژه ،يکي از عوامل تغيير معني است .ريشه و اصل و يا کلمات سه حرفي و يا صورتي کوتاه تبديل به واژه هاي چند حرفي مي شود و موجب تغييرات در معني مي گردد. مانند تغيير کلمه سه حرفي به ابواب افعال، تفعيل، استفعال و مفاعله که اين جابجايي موجب دگرگوني در معني مي شود و يا خارج از ساخت عمل مي کند .

مثلا کلمه علم را در قرآن در نظر بگيريد ،با کلمه: علمنه که امروز استفاده مي شود و براي علم گرايي و علمانيه براي سکولاريزم .کلمه عقل در ريشه اصلي خود امساک،گره، ريسمان، با ترکيبات بعدي آن مانند عاقل (کسي که قوه درک و تميز دارد.) عقال يا معناي فعلي آن مانند يعقلون که با دگرگوني ساخت واژه ،معناي کلام دگرگون مي شود.

 

 مؤلفه هاي معنايي

تحول معني از طريق عناصر يا مؤولفه هايي که مميز معنا هستند، شکل مي گيرد.اين مؤولفه ها گاه به صورت سنتي و قاعده ي زباني هستند  و به طور طبيعي در ساختار واژه رعايت مي شود.

مانند نقش جنسيت در معناي واژه که براي مؤونث و مذکر اين معني تغيير پيدا مي کند. نخل ،نخله، يا مفرد و جمع مانند:کلمه سماء،سماوات،. و گاه اين مؤلفه ها، حاکي از ارائه نوعي چهارچوب نظري به منظور بررسي تمام روابطي است که ميان معاني وجود دارد .

اين روابط ،گاه در قالب فرهنگ عصر مطرح مي شود و گاه در قالب جهان بيني گوينده ويا مخاطب. مثلا کلمه:  صالحات ، قانتات ،و حافظات غيب در : الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ. ( نساء/ ?4)،گرچه معاني کلي هستند که در جاهاي ديگر  قرآن به کار رفته، اما عمل صالح و حافظ غيب در اينجا ناظر به حقوق خانوادگي و ضرورت رعايت فرمانبرداري مطرح است وبه معناي قنوت درجاهاي ديگر(ازآن جمله: بقره/2??) نيست .دراينجا ارائه معني در چارچوب مؤلفه هاي معنايي  و بررسي تمام روابطي که ميان واژه هاي ديگر اين آيه مطرح است معني مي شودو لذا اگر تحولي در معني  اتفاق مي افتد ،بايد اين تحول را با بررسي تمام  نکته هايي در نظر گرفت که متکلم در فضاي آن قرار دارد و نمي توان  قائل به شمول معنايي فرا تر از روال کلام قائل شد.

در اينجا تاثير روابط معنايي  در محدوديت معني نشان مي دهد.ودر برابر کلمه کتاب درآيه : وَ تَرى‏ كُلَّ أُمَّةٍ جاثِيَةً كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعى‏ إِلى‏ كِتابِهَا. (جاثيه/??) روابط معني ناظر به نامه اعمال است ، اما مي تواند ناظر  به قرآن هم باشد .چنانکه در برخي روايات اين فراز تقطيع شده و به معناي قرآن استعمال شده است .(در اين زمينه ملاحظه فراز هاي قرآني براي نشان دادن تحول يا توسعه معني قابل توجه است .ر.ک :ايازي،فقه پژوهي قرآني ،ص45?) .

نکته مهم در اين بخش تأثير اين مؤلفه ها در توسعه و تضيق و يا جهت گيري خاص در معني است.مثلا کلمه شعائر الله در آيه: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ. (مائده /?)را نمي توان با تحولات معنايي که درباره اين کلمه در ادوار مختلف ايجاد شده مرتبط ساخت ،چنانکه مفسران به اين نکته اذعان کرده اند که منظور از شعائر الله،يعني مناسک حج و احکام خاص است.(ر.ک:رازي، ابوالفتوح، ج?، ص??، ميبدي، رشيدالدين، ج?،ص?، طباطبايي، ج5، ص???).

 

بافت زباني

يکي ديگر از عواملي است که باعث تغيير معنا مي شود و در بافت وسياق کلام تحول معنابه شکل شگفت انگيزي رخ مي دهد. بنابراين معناي يک واژه را مي توان بر اساس محيط وقوع آن عنصر تعيين کرد.به عنوان مثال کلمه عقد و عقده که به معناي جمع بين اطراف است.(ر.ک مفردات /ص 5??) درقرآن بارها استعمال شده و در اجسام سخت بکارگرفته مي شود،مانند عقد حبل (گره ريسمان) گاه در باره محکم کردن سوگند و پيمان استعمال مي شود ،چنانکه در قرآن آمده است: وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ (نساء/??)يا دستور داده مي شود که به عقود خود پايبندي نشان دهيد مانند: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ. (مائده/?) يا: وَ الَّذِينَ عَقَدَتْ أَيْمانُكُمْ؛ ،يا بر حسب بافت زباني براي روابط همسري بکار گرفته مي شود: وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ. (بقره/??5) يا واقعا به معناي گره استعمال مي شود ولي معناي کنايي دارد: وَ مِنْ شَرِّ النَّفَّاثاتِ فِي الْعُقَدِ.(فلق/4) يا به باز کردن زبان و پيچيدگي هاي آن اشاره مي کند : وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِي. (طه/??) اين تحول معنايي همه در بافت زباني نمود پيدا کرده و با سياق کلام قابل شناسايي است.

 

تفاوت ميان توسعه و تحول معني

اينکه معني در طي تحول زمان و زبان ، دگرگون مي شود،ترديدي نيست و اينکه معني گاه از ساختار واژگاني خود جدا مي شود که هيچ نسبتي با معناي اوليه ندارد ،باز نمونه هاي بسياري در زبان ها ي مختلف دارد. بررسي تحول معنا را مي توان حتي از استعمالات مختلف يک واژه در قرآن مشاهده کرد.راغب اصفهاني، بارها به مناسبت استعمالات واژه، اين گوناگوني را در کتاب مفردات الفاظ قرآن نشان داده است.اما اين دگرگوني ها به چند صورت تحقق مي يابد.

 

الف)گاه در محدوده ي معناي اصلي است و با تحفظ کليت و شمول معني است. به اين صورت که افراد با وضع عام معني ،موضوع له عامي براي آن مشخص کرده اند.

يا معني خاص است،و لفظ و واژگان آن هم خاص مي شود.در اين صورت وضع عام و موضوع له عام و وضع خاص و موضوع له آن خاص مي شود و تطابق ميان دال و مدلول حاصل شده است.

 ب)گاه بيرون از معني  و مراد استعمال شده ،هر چند با نوعي پيوند با معناي اصلي ،که در اين صورت استعمال لفظ در معنايي غير موضوع له مي شود و از نظر اصطلاحي مجاز شمرده مي شود.

به هر حال اين مواردبه شرح زير است:

1) در معني شناسي گاه به صورت تخصيص معني و محدود کردن معني از واژه هاست. يعني از انواع دلالت ها، دلالت خاص مراد است.

مانند استعمال کلمه يد درآيه: وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما. (مائده/??)که مراد از يد انگشتان دست است .نه تمام دست و قرآن از کل يد جزء را اراده کرده است.يا درآيه: فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْواهِهِمْ (ابراهيم/?)که دست به دهن بردن ،ناظر به جزيي از دست مراد است نه همه ي دست.

 2) توسعه معنا مانندکلمه: سلخ که به معناي کندن پوست حيوان است و از آن درباره تمام شدن ماه استعمال شده است: فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ. (توبه/?)که گويي ماه پوست کنده و پوست جديد در حال روييدن است.

 3) به استعاره بردن معني .کلمه سوره در قرآن از حصار ديوار شهر استعاره برده شده و گويي با آمدن بسم الله حصار جديد ساخته شده است و در قرآن در آيات فراواني اين لفظ را به کارگرفته است.مانند: سُورَةٌ أَنْزَلْناها (نور/?).

 4) رابطه ي کل به جز مثل کلمه : فحش و فاحشه که به معناي عمل زشت است، اما در کارهاي جنسي غير مشروع استعمال شده است : يا نِساءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَيْنِ .(احزاب/?) .پيش ازاين در کلمه ي يد هم ديديم که چگونه از کل جزء اراده شده است.

 5) تقويت و تاکيد بر معني تا جايي که براي نشان دادن شدت از واژه اي با ويژگي هاي خاص استفاده مي شود مانند کلمه صاغرون در: حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ. (توبه/??) که به معناي کوچک تر کردن خود آمده است ، در اينجاخضوع در برابر قانون استعمال شده است.

هر چند راغب اصفهاني (مفردات /4??)به يکي از اوصاف واژه اشاره مي کند :کسي که به مرتبه پايين و تحت امر خود رضايت داده است.در اين جمله التزام است اما التزامي استفاده نمي شود که در نهايت فرمانبرداري از آن استفاده نشود،چنانکه در سوره يوسف در داستان تمکين يوسف از زليخا (يوسف/??) همين تعبير به کار گرفته شده است.

صغر و صغير و صاغون به معناي کوچک شدن است، اما استعمال آن براي نهايت و شدت اطاعت و تسليم در برابر قوانين در آيه اول و تسليم محض در آيه دوم مّد نظرآمده است.

 6)گاه تغيير در معنا براي تنزل معنايي است.در قرآن اين تنزل درباره عبد العزي بن عبدالمطلب عموي پيامبر آمده و با تعبير ابي لهب (آتش بيار ) و درباره زن او حماله الحطب(بارکش هيزم) به کار گرفته است، در حالي که اين واژه ها در اصل معنايي دارد و در اينجا براي تنزل موقعيت مخاطب آمده واين تحول با ذکر وصفي واسمي بکارگرفته شده است.

 نمونه اي از تحول معنايي در خود قرآن و بکارگيري واژه اي براي معناي ديگر بسيار است واين نشان  مي دهد که در کتابي در مدت بيست و اندي سال نازل شده ،چگونه تحول در معنا رخ مي دهد و طبيعي است.

 اما اين تحول معنا در طول زمان پس از عصر نزول و حتي در بسترفرهنگ سازي واژه هاي قرآن ادامه يافته و از صورت انتخابي و اختياري و اتفاقي زبان برخاسته است و جالب اينکه اين گزينش و تغيير در همه زبان هايي که مسلمانان به گونه اي با آن درگير بوده اند شکل گرفته است. مثلا در زبان فارسي مي گويند: فلاني بوي الرحمانش بلند است.الرحمن معنايي دارد و خواندن آن در مجلس ختم معنايي و تحول معنا در استعمال عرف معنايي ديگر  پيدا مي کند.تا هم فيها خالدون اوسوخت،يعني حداکثر و نهايت آن. جابجا کنعبد ،جابجا کنستعين،هرچيزي درجاي خود. رطب و يابس نباف . و ده ها مثل و جمله که از ساختار اوليه خود خارج و به معاني ديگري بکارگرفته شده است.(در اين باره ر.ک:خرمشاهي،قرآن پژوهي ،ص7?6- ??5 مقاله اصطلاحات قرآني در محاوره فارسي ).

 اما گاهي تحول معنايي نيست ،توسعه معنا است به اين معنا که واژگان از آغاز ظرفيت دريافت معني را با مراتب گوناگون دارد و به لحاظ مفردات و يا ترکيب لايه هاي گوناگوني ازمعني را شامل مي شود و در عصر نزول تنها يک جنبه از معني مورد توجه و فهم بوده است،اما جنبه هاي ديگر معني مي توانسته در کلام فهميده مي شود،اما به دليل محدودبودن دانش بشري، يا به لحاظ رشد نيافتگي ،يا عدم تدبر در آيات و يا عدم غناي علمي مسلمانان در حوزه مسائل عقلي ،فلسفي ،عرفاني و اجتماعي و يا تاثير ذهنيتهاي خاص فرهنگي و تلقي هايي که در حوزة انسان شناسي داشته اند ، يافهم ابتدايي و ساده اي از واژه يا ترکيب جمله ها داشته برداشت هاي سطحي کرده اند و امروز با تامل در آيات يا آن فهم اوليه به قرينه هاي مسلم و قطعي تخطئه مي شود،و يا اصلاح مي گردد و يا معاني افزون بر آنچه آنها گفته انداز مدلول کلام در حوزه مفهوم ،مصداق ،و لوازم آن استفاده مي گردد.در اين صورت تفاوت جدي ميان تحول معني و توسعه معني روشن مي گردد.

 البته تحول معني الزاما به مراد و مفاد کلام برنمي گردد و دليلي نيست که حتما مقصود گوينده باشد ،هر چند گاهي اين تحول  ناشي از خود کلام و تعمق در کلام است،اما توسعه معني  برخاسته از شمول پذيري واژگان و ظرفيت پذيري کلام براي چند معنايي  در قلمرو معناي پايه و اصلي واژه است.  در حقيقت توسعه معنا، فهم جديد از معني است .اما اين فهم گتره اي و بي قانون نيست ، فهمي است برخاسته از وضع و دلالت تصديقي و نه تصوري که تنها از لفظ استفاده مي شود ، بلکه شاهدي دارد که مقصود ونظرگوينده هم مي باشد.

 

در دلالت تصديقي چهار شرط قيد شده است :

1) بايد احراز شود که متکلم در مقام بيان و افاده بوده است .

2) احراز شود که از بکارگيري اين واژه قصد جدي داشته است.

3) متکلم آگاه به مفاد و لوازم کلام خودبوده و نتيجه و يا شمول مصاديق را در نظر داشته .4

4) قرينه اي براي اراده خلاف موضوع له نصب نکرده است.(مظفر ،ج?،ص??).

 در اين صورت است که توسعه ي معني امري معقول ومستند مي شود و به حساب تحول در معني گذاشته نمي شود.

 

پي آمد هاي محدود کردن معني

کساني که توسعه معني را جايزنشمرده اند و فهم را محدود به عصر نزول کرده اند،بايد توجه به آثار و پيامد هاي آن داشته باشند که لازمه اين نظريه:

 1)محدود کردن معني در سطح فهم مردم عصر نزول مي گردد ،در حالي که کلام صادر از علام الغيوب است که فرموده است: قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحِيماً .(فرقان/?)

اين کتاب را کسي نازل کرده که نهان آسمان ها و زمين را مي داند و اگر رعايت حال مخاطبان آن عصر را کرده ،دليل بر اين نيست که مراد خودش هم محدود به فهم آنان است.

معاني قرآن مطابق با حقايق هستي است ،هر چند اين الفاظ نشانه اي بر گوشه اي از آن حقايق باشد و هر چند حقيقت علميه به اندازه اي باشد که بشر ديروز و بشري که در آينده خواهد آمد از آن بفهمد.(ابن عاشور ، ج?، ص44).

 2) پي آمد ديگر اين سخن آن است که قرآن در بسياري از آيات هستي شناسانه بر خلاف علم قطعي باشد،چون فهم ساده و ابتدايي مسلمانان از اين آيات مطابق علم هيئت و نجوم بدوي و خرافي بوده است.اين نکته را مي توان در عدم پاسخ به تحولات و عدم ظرفيت پذيري نيازهاي جامعه هم تسري دارد.

اگر قرآن در همان  محدوده باشد ،ديگر با تحولات جوامع ورشدعلم وپرسش در مسائلي که امروز در روابط انساني ،اجتماعي و سياسي  مطرح است ، ناسازگاراست ،چون فهم مخاطبان عصر نزول مناسب با جوامع قبيله اي و روابط بسيار ساده اجتماعي و سياسي بوده است.

 3)اهمال بسياري از مضامين بلندقرآن بانظريه عدم توسعه پيش خواهدآمد ، زيرابا فهم ابتدايي و ساده و بدوي مخاطبان عصر نزول ،آن معاني کابردخودرا ازدست داده و مفسرين ،فقها ،متکلمين،فلاسفه و عرفاحق ندارندبه دنبال وارسي آن باشند.

 4)اينکه در روايات اهل بيت بامضامين بسياري درتازگي قرآن آمده است به عنوان نمونه:عن الرضا (ع) :

لان الله تبارک و تعالي لم يجعله لزمان دون زمان و لا الناس دون ناس،فهو في کل زمان جديد و عند کل قوم غض الي يوم القيامه.(صدوق، عيون اخبار الرضا،ج?،ص??) .براي اين است که موضوعات روزبه عوض مي شود،ودربرخي مسائل مسئله اي جايگزين مسئله اي ديگرمي شود.

 اين کلام و کلمات مشابه ديگر اثبات عنصر ابديت و جاودانگي و طراوت فهم را مي کند و لازمه پذيرش نظريه عدم توسع ،غفلت از اين اصل را به اثبات مي رساند.

 5) پي آمد ديگر اين نظريه ،محدود کردن اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت و مسائلي بسيار محدود ،چون مسائلي غيبي است.

زيرا در صورتي که چنين توسعه معنايي نباشد ،نمي توان نشان داد که براي مردم ديگر که به زبان آشنايي ندارند و شگفتي هاي ادبي آن را نمي شناسد،چه وجه اعجاب برانگيزي دارد،در حالي که در وصف قرآن بارها آمده است :لاتنقضي عجائبه (نهج الباغه ،خطبه1?). شگفتي هاي قرآن تمام نشدني است.

بي گمان محور دريافت اين شگفتي ها ناظر به معاني است،معاني که در عصر صحابه نمي فهميده اند و امروز با نور علم و ايمان به دست آمده است.(ابن عاشور،ج?/ص4?) . واگر آن گونه که برخي به معيار بودن فهم صحابه تأکيد کرده اند باشد،ديگر شگفتي هاي قرآن تمام شدني است. .(ر.ک:شاطبي،ج?،ص??4-???).

 

مباني شمول معنايي نظام چندمعنايي

اگر پذيرفتيم که قرآن  داراي شمول و توسعه معنا است و نمي توان به فهم عصر نزول بسنده کرد، حتما براساس مباني و اصولي است و اين اصول اگر نه همه ي آن ها ،دست کم تعدادي از آن ها مورد پذيرش قائلان به اين نظريه به عنوان پايه هاي چندمعنايي پذيرفته شده است.

 

1-لايه به لايه بودن معاني قرآن.

يکي از مهم ترين و شايد شايع ترين اصل توسعه معني ،پذيرش اين اصل است که قرآن چندسطحي وداراي مراتب ازمعنااست. هم داراي ظاهر و هم داراي باطن است.

اگربه معنايي رسيديم ،به اين معنانيست که به همه مراتب ملايه هاي کلام رسيده ايم .اين اصل از رواياتي برگرفته شده که هم در مجامع حديثي شيعه و هم مجامع اهل سنت نقل شده است:

 ان القرآن ظهرا و بطن.ما انزل الله آيه الا و له ظهر و بطن.(ر.ک:کليني،اصول کافي،ج?،ص??4،مجلسي، ج??، ص??-??  تفسيرطبري، ج?، ص5?، متقي هندي، ج1، ص55، ح2461).

  دربرخي روايات رسيده است : قال الصادق (ع):کتاب الله عزوجل علي اربعه اشياء علي العباره، والاشاره، واللطائف، والحقايق . فالعباره للعوام، والاشاره للخواص، واللطائف للاولياء، والحقائق للانبياء .(مجلسي ،بحارالانوار،ج ?9،ص???).

سلمي نيز در حقائق التفسير (ج1،ص22)در مقدمه تفسير به روايت نقل شده از امام صادق اشاره مي کند که قرآن داراي چهار مرتبه است،عبارت و اشاره و لطايف و حقايق (بحار الانوار ،ج?9،ص2?و65).

 عرفا و صوفيه در برابر مخالفت هايي که نسبت به انتساب برخي معاني به قرآن داده اند ،يادآور شده اندکه قرآن داراي ظاهر و باطن است، وآن معاني که شما مي گوييد و ناظر به ظاهر است و آنچه ما مي گوييم و از تأملات کلام محسوب مي شود؛ ناظر به باطن قرآن است. به عنوان نمونه سيد حيدر آملي در مورد علت وجوب تأويل به طريق اهل باطن به اين روايت استدلال مي کند و مي گويد اين دليل شاهد بر اين معني است که تاويل واجب است.(المحيط الاعظم ،ج1؛ص2?5) .

جلال الدين رومي هم نيز در مثنوي مي گويد:

 

حرف قرآن را بدان که ظاهري است                        زير ظاهر باطني پس قاهري است.

زير آن باطن  يکي     بطن سوم                              که در او گردد خردها  جمله  گم.

 (مثنوي ،دفتر سوم،)

 

ديگر مفسران اشاره گرا نيز همواره به اين اصل اشاره کرده اند ، و به چند سطحي بودن قرآن تأکيدکرده اند.  سلمي در حقائق التفسير (ج1،ص22)در مقدمه تفسير به روايت نقل شده از امام صادق اشاره مي کند که قرآن داراي چهار مرتبه است،عبارت و اشاره و لطايف و حقايق (بحار الانوار ،ج?9،ص2?و65).

 بنابراين، اين  اصل که قرآن لايه به لايه است، داراي ، ژرفايي و مراتب و درجاتي از معني است ، مورد ترديد هيچ مفسري قرار نگرفته و اگر کساني در روايات ظهر و بطن مناقشه کرده اند ،يا تأويلات را نپذيرفته اند ، نه از اين باب بوده که سنت تفسيري مخالف دارا بودن مراتب معني و انکار ژرفايي و شمول معنايي قرآن بوده است،بلکه ناظر به مناقشات و افراط و تفريط هاي تفسير هاي باطني و احيانا برخي تاويلات بوده است. مرحوم امام خميني هم با وقوف به اين مخالفت ها بوده که در شرح دعاي سحر (ص59) مي نويسد:

 گمان مکن که کتاب آسماني و قرآن فرو فرستاده رباني همين پوسته و صورت است و بدان که ايستادن در حد صورت و ماندن در حد ظاهر  و نرفتن به مغز و باطن ،مرگ و هلاکت است و ريشه تمامي جهالت ها و پايه تمامي انکار نبوتهاو ولايت ها مي باشد.

 

نتيجه اين اصل روشن است کسي که همواره در پي کشف معاني جديد وفهم متفاوت است ،ظرفيت پذيري توسعه معني را با تکيه بر اين اصل پذيرفته و مي خواهد بگويد اگر قرآن لايه به لايه نباشد و اگر قرآن بحر عميق و نور ناپيدا نباشد ،نمي تواند همواره در جستجو و کشف مدلولي متفاوت از آنچه که در عصر نزول فهميده شده باشد و نمي خواهد به فهم گذشتگان بسنده کند و به دنبال معاني است که با کمک علم و دانش خود به سراغ آن مي رود .و چون اين دانش ها متفاوت است ،معاني کشف شده هم متفاوت خواهد شد.

 

2- قرآن کتاب جاويدان.

يکي از اصول پذيرفته شده ميان مسلمانان و مورد تأکيد مفسران ،اصل جاودانگي قرآن است.اين اصل هر چند مبتني بر خاتميت پيامبر اسلام و خاتميت کتاب الهي و جهاني بودن آن است.؛چون فرموده: تَبارَكَ الَّذِي نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى‏ عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذِيراً. (فرقان/1) وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً (سباء/2?).

پس دليل و راهنما و سند هدايت بشريت در تمام اعصار است و اين کتاب خطاب به همه عصر ها و نسل هاست وهمان گونه که مردم عصر نزول مخاطب قرآن هستند ،مردم هر عصري مخاطب قرآن هستند.و همه نکاتي که در علم بلاغت مطرح است که تناسب با حال و مقام و مقتضاي انديشه و تفکر و نياز بايد بيان شود،در مخاطبان بعدي نيز بايد رعايت شود.

 نکته ديگري که به حوزه طرح مسائل اجتماعي ،سياسي و علمي باز مي گردد و زبان قرآن را در فضايي قرار مي دهد که در محدوده فهم صحابه محصور نشود ،اين نکته است که قرآن مي فرمايد: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمَّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ . (فصلت /41-42).

 به راستي کتاب ارجمندي است ،نه از پيش روي و نه از پشت سر باطل به سويش نمي آيد،فرو فرستاده ايست از حکيمي ستوده .

طبعا قرآن نمي تواند معنايي وفهمي ارائه دهد که بر خلاف حقيقت و علم ويافته هاي قطعي باشد و اگر صحابه در مقوله هاي علمي و اجتماعي فهمي محدود به آن عصر داشته اند دليل بر اين نيست که قرآن هم همان معنا را بيان مي کرده است،به همين دليل معناي باطل و کلام بر خلاف واقعيت به سويش نمي آيد.

 بر اين اساس مفسران علمي،اجتماعي و فلسفي به خود اجازه مي دادند که معنايي از آيه را فهم کنندکه در نظر آنان متفاوت از فهم عصر نزول بود و به نظر آن ها با حقايق هستي سازگار و جاودانگي قرآن رابطه تنگاتنگي داشت ،زيرا اگر کتاب و نوشته اي اين ظرفيت پذيري را نداشته باشد ،قابل دوام نخواهد بود.

 

3- مطرا بودن قرآن

يکي از مسائلي که اين نظريه پردازان بر آن تاکيد مي کنند، داشتن طراوت دائمي  قرآن است.تازه بودن معاني و امکان دريافت نکات جديد با هر تأمل و تدبر جديد، افزون بر تجربه مستمر مفسران ،آموزه اي است که از روايات اهل بيت استفاده مي شود.

در اين روايات يکي از ويژگي هاي قرآن مطرا بودن معرفي شده است.به عنوان نمونه روايتي از امام کاظم از پدرش در توصيف قرآن رسيده است:

    کلام الله غض جديد طري. (نوري، ج4، ص2?7، ج6 ح45??،مجلسي ، ج22، ص477).

کلام خدا شاداب کننده ،نو و با طراوت است.در روايات ديگري از امام رضا نيز آمده است: 

هو في کل زمان جديد و عند کل قوم غض الي يوم القيامه. (صدوق، عيون اخبار الرضا، ج2، ص?7، مجلسي، ج17، ص21?ج1?).

  پس قرآن براي هر زمان جديد و در نزد هر ملتي شاداب است  تا روز قيامت . در تفسير ابن عطيه از امام صادق نيز رواياتي با مضموني نزديک به آن  نقل شده که ناظر به مطرا بودن قرآن براي اقوام و ملت هاي مختلف است و تفاوت اين کتاب با شعر ونثر هاي  قوي و آهنگين هم همين مطرابودن شده است.(ابن عطيه،ج1،ص?6)

 بنابراين؛ اينکه پيامبرو مسلمانان صدر اسلام مخاطب اين کلمات بوده اند و ما نيز مخاطب آن هستيم ،گويي که آن ها با تجربه ها و دانش خود به سراغ قرآن مي روند وما با دانش و تجربه هاي خود و همان کلمات عينا بر ما فرو خوانده مي شود ،به همين دليل ما هميشه با يک وحي تازه و مطرا روبرو هستيم  وفهمي مناسب با نياز و عصر خود را از آن بيرون مي آوريم و اين نکته جز با ظرفيت پذيري کلام و توسع معنا امکان پذير نيست و گرنه ديگر قرآن نه شادابي دارد و نه تازگي و طراوت.

 

4- استعمال لفظ براي روح معاني 

يکي از موضوعاتي که از سوي برخي قرآن پژوهان و عالمان براي امکان توسع معاني مطرح شده ،اين نکته است که الفاظ قرآن براي روح معاني استعمال شده و نه معناي ظاهري و محسوس و مقيد .

مفسران عرفاني در تبيين جملاتي که واژه هاي آن در معاني محسوس و عادي به کار رفته ،معاني کلام را از ظاهر به امور ديگر توسعه داده اند و گفته اند مي توان آيات قرآن را فراتر از فهم عرفي پيش برد،زيرا اين الفاظ در طول دلالت خود معاني اي دارند که نزديک ترين آن ها همان معاني ظاهري و ساده و ابتدايي است ،در حالي که معاني ديگر براي کلام فرض مي شود.

به عبارت ديگر در نظر اين گروه ،هر واژه اي مي تواند از لايه هاي گوناگوني برخوردار باشد که در عرف مردم ،آن معناي ظاهري بيشتر متداول است ودر مرتبه اي بالاتر ،معاني مثالي و مجرد وجود دارد که اصل و روح آن کلام را تشکيل مي دهد و استعمال لفظ تنها براي آن معناي ظاهري نيست ،لفظ براي روح معاني استعمال شده که يکي از آن ها معناي در دستي و بسا نتايج و آثارو نهايت کلام و حقيقت مجرد است .

به عنوان نمونه کلمه "يد"در نزديکترين فرض به دست ،اطلاق شده است و مراد دو دست ظاهري است: ْ تَبّتَ يَدا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ.(مسد/1): ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ.(حج/1?) دو دست کنايه از کارهايي است که توسط دست انجام داده و از پيش فرستاده است.وگاهي به معناي ديگر: وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ.(مائده/64).يد تعبير کنايي از دست باز بودن و توان انجام کار داشتن است .وگاه کنايه از قدرت الهي است :َيدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِم.(فتح/1?)روح معناي يد.

 همه اين معاني طولي براي لفظ وجود دارد و استعمال لفظ تنها براي دست نيست،براي حقيقت جامعي است که از اين لفظ مي توان در شکل در مختلف استعمال ملاحظه کرد.(باز در استعمال يد .رک:سوره ي مائده/64،توبه/29،حديد/29،کهف/57).

 ظاهرا نخستين کسي که به اين مبنا در ميان عالمان شيعه تصريح مي کند فيض کاشاني (م1?92)است. فيض در اين باره در مقدمه تفسير خود  (صافي /، ج1/1، ص29) مي نويسد: ان لکل معني من المعاني حقيقه و روحا و له صوره و قالبا و قد يتعدد الصور و القوالب الحقيقه واحده و انما وضعت الالفاظ للحقائق و الارواح و لوجودهما في القوالب تستعمل الالفاظ فيها علي الحقيقه لاتحاد ما بينهما.

 

نتيجه اين ديدگاه در تفسير هايي که فراتر از معناي ظاهري پيش مي روند و توسعه مفهومي براي آيات قائل مي شوند.به خوبي قابل مشاهده است و چنين ديدگاهي و مبنايي نقش محوري و کليدي در تصحيح اين گونه برداشت ها دارد،زيرا وقتي واژه اي براي امري در مرتبه اي عرفي به کار رفت که ذهن مردم به آن عادت کرد،به اين معنانيست که تنهادرهمان معناي عرفي استعمال شده ودرمعاني ديگرخير.

 به عنوان مثال: لفظ کرسي وسيله اي براي نشستن بکارمي رود،امااين لفظ معين نمي کند که از چه چيز ي ساخته شده ،از چوب ،آهن،آلمينيوم و معين نمي کندکه براي چه نشستني و چه کساني و با چه خصوصياتي .درباره حضرت سليمان مي گويد: بر کرسي او جسدي انداختيم: وَ أَلْقَيْنا عَلى‏ كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ.(ص/34)درباره خدا هم مي گويد: وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ .(بقره/255)کرسي خدا آسمانها و زمين را دربرگرفته است.

کرسي در جايي به معناي محسوس و درجايي به معناي نامحسوس آمدهاست و جالب اينکه ميان کرسي و عرش تفاوت گذاشته شده است و هر دوي اين واژه ها معناي محسوس و غير محسوس دارد و صحت استعمال و استعمال حقيقي با استعمال لفظ براي روح معني درست مي شود.  در اين صورت بر طبق مبناي قائلان به استعمال الفاظ براي روح  معاني ،معناي توسعه يافته بر خلاف لغت نيست،بلکه در مرتبه اي از همان معناي کلام است.(هر چند که در عصر نزول فهميده نشده است.)

 در قرآن کريم نمونه ي اين گونه استعمالات فراوان است. در روايات اهل بيت نمونه اين توسعه معاني ديده مي شود.که اگر اين اصل لحاظ نشود ،تفسير آنان بر خلاف ظاهر ديده مي شود.

مثلا امام صادق(ع)گاه طعام را که به ظاهر در معناي غذا و خوراکي هاي مادي وارد شده: فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‏ طَعامِهِ  أَنَّا صَبَبْنَا الْماءَ صَبًّا ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا. (عبس/24) ازباب توسع درروح معني ،آن را به علم و غذاي معنوي تفسير مي کند: .فلينظر ممن يأخذالعلم منه . (کليني،ج1،ص?9،کتاب فضل العلم،باب14،ح?).

 به همين دليل کساني مانند فيض کاشاني اين شيوه از تفسير و التزام به اين اصل را سفر کردن به ملکوت و عالم معنا و باز شدن عالم روحانيتي فراتر از حس و شهادت مي داند.(صافي،ج1/ص??) و با اين اصل بسياري از تأويل هاي فلسفي ،عرفاني و ارشادي که مستند به لفظ است معقول و مطابق با مدلول کلام باري در لايه هاي ديگر قرار مي گيرد.

 

5- استعمال لفظ در اکثر از معناي واحد 

يکي ديگر از مباني جواز توسعه در معاني ،جايز بودن استعمال لفظ در اکثر از معناي واحد است.کساني از اصوليان يکي از موانع استفاده از معاني چندگانه در اشتراک معنوي را جايز نبودن استعمال لفظ در اکثر از معناي واحد دانسته و گفته اند: ممکن نيست که يک لفظ به طور همزمان با چند معنا مواجه باشد؛ زيرا استناد به يک معنا مانع استفاده از معناي ديگر مي شود. و گفته مي شود که متکلم به هنگام سخن چگونه ممکن است هر دو معنا را اراده کرده باشد .

به عنوان نمونه در آيه: إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ  لا يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ . (واقعه/77-79) ، گفته اند: با توجه به سياق و فهم مردم عصر نزول ،اين آيه در مقام بيان اين نکته است که درک و فهم حقيقت و دست يابي به معناي ژرف قرآن تنها مخصوص پاکان است و شيطان و شيطان صفتان اين کتاب مکنون رانمي توانند حس کنند.(ر.ک: ايازي، فقه پژوهي ، ص496) ،در اين صورت جمله خبري است .

اما عمده فقها از کلمه "مطهرون " به معناي تطهيرکنندگان در وضو وغسل استفاده وسياق آيه را انشايي گرفته اند که: اي مومنان اگر مي خواهيد قرآن را تلاوت کنيد و با قرآن تماس بگيريد ،در صورتي مس جايز است که با وضوو تطهير باشيد.(به عنوان نمونه ر.ک:نجفي محمد حسن ،ج2،ص?14) و جالب اين است که اهل بيت اين معناي انشايي را هم از آيه استفاده کرده اند.(ر.ک:حر عاملي،ج1،ص?4?،ج?و5،باب12از ابواب الوضوء).

 به هر حال عمده اصوليان در بحث اشتراک معنوي گفته اند: استعمال لفظ مشترک در يکي از معاني با کمک قرينه جايز است،اما در آن جا که با يک استعمال خواسته شود چند معناي همزمان اراده شود،تنها عده اي قائل به جواز آن شده.و بحثي معني شناختي کرده اند که آيا متکلم مي تواند در هنگام اداي لفظ بيش از يک معني را ازلفظ اراده کند.(چنانکه در ايهام چنين عملي تحقق مي يابد.) ويا اينکه شنونده به قصد گوينده نظر ندارد ،بلکه طبق شواهد و قراين چند معني و احتمال را همزمان از کلام نظر و استناد قرار مي دهد و مي گويددرتمام اين احتمالات  و وجوه، معاني منظور است.

 استدلالي که موافقان اين نظريه ارائه داده اند روشن است ،آن ها مي گويند :بهترين دليل بر امکان چيزي وقوع آن است.زيرا استعمال لفظ در اکثراز معنا ي واحد، در نزد عقلا تحقق يافته است. در کلمات شعرا و ادبا اين مسئله مشاهده مي شود که چگونه لفظي را هم زمان براي دو معنا استعمال کرده اند و استحاله اي واقع نشده است. (درباره تفصيل ادله ي مخالفان و موافقان ر.ک:ايازي،فقه پژوهي قرآني ، ص 495-5??).

 در اهل سنت شافعي در کتاب ام ، مالک بن انس،قاضي ابوبکر باقلاني، امام غزالي و قاضي عبد الجبارهمداني قائل به جواز استعمال شده اند. (ر.ک:الميداني،ص567) ، بلکه در ميان مفسران، اين روش را از فنون بلاغت که بر اساس ايجاز در کلام انجام مي گيرد دانسته اند و گفته اند از علائم نصوص  متن هاي  محکم و متعالي ،آن است که مشتمل بر دلالات کلي و شمول پذير باشد.(همان).

 بنابراين ،اين مبنا بستر مناسبي براي توسعه درمعاني را فراهم مي سازد و موافقان ظرفيت پذيري شمول معنا در کلام خدا از اين اصل غافل نبودند،بلکه برخي با صراحت آن را يادآور مي شدند.

 

منبع: سایت اهل بیت

مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
خیریه همت : تامین هزینه های درمان بیماران، تهیه جهیزیه نیازمندان و ...


ستاد دیه

تصویر : http://rozup.ir/view/1483895/عکس ستاد دیه.jpg

بنیاد نیکوکاری رایحه: توانمندسازی زنان سرپرست خانوار

تصویر : http://rozup.ir/view/1483817/عکس رایحه.jpg

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
بسم الله الرحمن الرحیم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله می فرمایند: بهترين صدقه اين است كه انسان علمى را بياموزد و سپس آن را به برادر خود آموزش دهد. سلام خوشحالم از اینکه از این وبلاگ دیدن می فرمایید. امیدوارم بتوانم از طریق این وبلاگ مطالب مفید و کاربردی و آموخته هایم را با شما عزیزان به اشتراک بگذارم.
اطلاعات کاربری
کدهای اختصاصی
اهدای سلول های بنیادی

تصویر : http://rozup.ir/view/1483972/عکس اهدای سلول بنیادی.jpg

اهدای عضو اهدای زندگی

تصویر : http://rozup.ir/view/1484063/عکس اهدای عضو2.jpg